تبليغاتX
تك و تنها

تك و تنها

حرف های خودمونی

من عاشقم عاشق تو ...

ای مسیحم

لحظه هایم سرشاراز توست

تو همیشه با منی و من به یاد تو

چه زیباست همسفر راه تو بودن

قدم به قدم پا به پای تو بودن

نیست بالاتر از نام قدوست نامی

لرزش قلبم از ذکر نام توست

من عاشقم عاشق تو ...

چه کنم از محبت پر شکوهت من

با روح القدس مهر زدی بر من

به فیضت زندگی جدید یافتم

زنده شد روح مرده ی من

تنها متعلق به مسیح هستم من

شادمانم خداوندی مثل تو دارم

ای مسیحم دوستت دارم من

مشتاقم زودتر آیم به نزد تو

ترک کنم دنیای فانی را

پرواز کنم به سوی تو

باشم در آسمان در آغوش تو

تو در منی و من درتو هستم

با مسیح من همیشه زنده هستم

هللویا !!!

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت   توسط کوروش 

درك

چيزهايي هست كه نمي توان به زبان آورد ، چرا كه واژه اي براي بيان آن ها وجود ندارد.
اگر هم وجود داشته باشد ،كسي معناي آن را درك نمي كند.
اگر من از تو نان و آب بخواهم تو درخواست مرا درك مي كني...


اما هرگز اين دستهاي تيره اي را كه قلب مرا در تنهايي گاه مي سوزاند و گاه منجمد مي كند, درك نخواهي كرد!!!

(papar)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت   توسط کوروش 

روزگار .......!

Vaghti ke.. !! magnify
اگه اتفاقي برات مي‌افته چه خوب و چه بد فقط خودت مي‌توني به اون معني بدي
وقتي پولي از دست مي‌دي
وقتي كسي كه دوست داري از دست مي‌دي
وقتي كسي كه انتظارشو نداشتي بهت ضربه مي‌زنه
وقتي بهت خيانت مي‌كنند
وقتي حقت رو مي‌خورن
وقتي دلتو مي‌شكونن
وقتي كه
همه اين وقتي‌ها تو زندگي زياده.. يعني مي‌خواي بشيني واسه همش غصه بخوري
تا حالا به اين فكر كردي شايد بدتر از اينا هم باشه .. كه براتو پيش نيومده
پس با غصه خوردن كه چيزي درست نمي‌شه
بايد ياد بگيري كه بعد هر وقتي به اين فكر كني
چي شد كه اين مشكل پيش اومد
ياد بگيري كه تو تجربه بعدي از چه راهي جلو بري كه اين جوري نشه
با غصه خوردن كه چيزي درست نميشه.. هيچ چيزيم فرق نمي‌كنه
جز اين كه تو مي‌شي يه آدم گوشه گير و منزوي
يه آدمي كه به بيكاري مي‌گه دمت گرم
يه آدمي كه به دود و دم مي‌گه پايم
بعد از اون
تا وقتي قيافت اين‌جوري باشه
تا وقتي لبات نمي‌خنده
تا وقتي قدر اين نفس رو نمي‌دوني
تا وقتي كه هر روزتو با گله و غرغر به زندگي مي‌گذروني
تا وقتي كه همه چي تو زندگيت برمي‌گرده به اون وقتيه
تا وقتي مثه يه مترسك وسط زندگيت وايساده باشي
خوب معلومه گنجيشك كه سهله حتي كلاغم نمي‌ياد رو شونت بشينه
هيچ اتفاق جديدي برات نمي‌افته
بايد به خود راست بگي.. اگه اين كارو نكني روزگار بهت راستيو نشون مي‌ده
به ما که نشون نداد ...پس کاشکی به شما نشون بده.....
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت   توسط کوروش  | 

رفتی......

راه دوري نيست كوچه تنهائي من . هنوز هم كه هنوز است از ديدن تو در خيابان خيس خوابهايم شاد ميشوم. هيچكس نمي تواند راه خيال تو را در عبور از خاطر من سد كند. من و تو ما بوديم. همراه و همصدا. هم بغض و هم نگاه… رفتن سهم ساده ي تو شد و ماندن سهم دشوار دستهاي من. امروز هم نه گلايه اي از اين همه انتظار نه بهانه اي از نمناكي كاغذ.راضي به رضاي همين زندگي. در خوابها يم بيدار مي شوم و در بيداري هايم ميميرم. خوابگرد و گريه نشين.

و تو نيز باز با چالهاي مهربان گونه ات به من حرفهاي من ميخندي… راز خندهايت را به كسي نگو..يكي از انها وقتي بود كه به من نگاه مي كردي

                             ................................................

از عشق تو آواره هر كوي و خيابون-مجنون شدم و زدم به هر دشت و بيابون

تنها با تو و سازم و اين دو چشم گريون

مي بينم كه همه ناز ميكنن با عاشقاشون- مثل گربه مي چرخند و مي پيچند تو پاهاشون

يا كه اشك ميريزن زار ميزنن تو بغلاشون- شايد ناز بكنن دست بكشن روي موهاشون

من چي هستم؟ من كي هستم؟ هر چي هستم بدون عاشق عشق تو هستم

مي بينم كه همه ناز ميكنن با عاشقاشون- مثل گربه مي چرخند و مي پيچند تو پاهاشون

يا كه اشك ميريزن زار ميزنن تو بغلاشون- شايد ناز بكنن دست بكشن روي موهاشون

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت   توسط کوروش  | 

عشق.............!!!

از نظر معلم زيست: عشق ميکروبي است که از راه چشم وارد
مي شود و به قلب سرايت ميکند


از نظر معلم شيمي: عشق تنها اسيدي است که به قلب اثر ميکند.


از نظر معلم ديني: عشق يک موهبت الهي است که خدا براي بندگانش هديه
کرده است
.


از نظر معلم رياضي: نسبت تابع عشق به تابع عقل مثل نسبت صفر است به يک.


از نظر معلم فيزيک: جوان مانند آهنربايي است که هر عشقي را به طرف خود جذب مي کند.


از نظر معلم ادبيات: عشق بايد مثل عشق ليلي و مجنون پاک باشد.


از نظر معلم ورزش: عشق مثل توپ فوتبال است که به دروازه هر قلبي اصابت مي کند.


از نظر معلم جغرافي: عشق مانند مثلث برمودا مي باشد که انسان تا به آن مي رسد خود را گم مي کند

راستی از نظر تو عشق چه معنایی داره؟!!؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت   توسط کوروش  | 

وقتی دل گیری و تنها...!

زندگي زيباست اما با تو در کنار تو به فکر تو زندگي من امکان بذير است نگزار عشقم اين چنين خاموش شود که حتي يادگاري از آن باقي نماند. میدونم که خسته اي از تمام دردهايي که ذره ذره روحت را آب کرده

ولي اين را بدون که من هميشه در همه حال در کنارت با يادت و عاشقت هستم. 

  براي تو   عشق مانند ويلون است موزيک آن ممکن است قطع شود ولي تارهاي آن هميشه مي ماند

عشق مانند جنگ است ، به راحتي شروع ميشود اما به سختي پايان ميپذيرد عشق تازه از زمين است و عشق کهنه از بهشت وقتي عشق وجود داشته باشد هيچ خانه اي کوچک نيست عشق مانند جيوه در دست است اگر انگشتان خود را باز نگه داري مي ماند ولي اگر دست خود را مشت کني از ميان انگشتانت فرار ميکند عشق يعني حمايت احترام و علاقه دو انسان به همديگر

كاش ميشد هيچ كس تنها نبود

بهت نمي گم دوست دارم ، ولي قسم مي خورم دوست دارم ، بهت نمي گم که هر چي بخواي بهت مي دم ، چون همه چيزم تويي ، نمي خوام خوابتو ببينم ، چون تو خيلي خوش تر از خوابي ، اگه يه روزي چشمات پر از اشک شده دنبال يه شونه گشتي که گريه کني ، صدام کن ، بهت قول نمي دم که ساکتت کنم منم پا به پات گريه مي کنم ، اگه دنبال مجسمه سکوت مي گشتي تا سرش داد بزني ، صدام کن قول ميدم ساکت بمونم ، اگه دنبال خرابه مي گشتي تا نفرتتو توش خالي کني ، صدام کن ، قلبم تنها خرابه ي وجود توست

زندگي مثل پيانو است ، دكمه هاي سياه براي غم ها و دكمه هاي سفيد براي شادي اما زماني ميتوان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد و سياه را با هم فشار دهي

کاشکي که مانيتورت بودم، هميشه رخ به رخت بودم ..... کاشکي که كيبردت بودم، هميشه لمسم ميکردي ..... کاشکي که ويست بودم، هميشه روي لبت بودم ..... کاشکي که موست بودم، هميشه تويه مشتت بودم ..... کاشکي که پسوردت بودم، هميشه توي فکرت بودم ..... کاشکي که کامپيوتر بودم، هميشه عاشقم بودي

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت   توسط کوروش  | 

حقیقت تلخ

بارها می خواستم رازي که مدتهاست در قلبم نگه داشتم فاش کنم


خواستم بگم که دوستت دارم اما نتونستم هرگاه از کنارم مي

گذشتي آرزو مي کردم اين راز را تو چشمام بخوني اما افسوس تو

بي اعتنا از کنارم مي گذشتي
تا آنکه ديروز قلم را به دست گرفتم و خواستم برات بنويسم که از

اين همه بي مهري هات متنفرم اما وقتي قلم را از روي کاغذ برداشتم
با تعجب مشاهده کردم که نوشته ام


با تمام وجود دوستت دارم

بيا که ديگر زماني نمانده است براي باور دوباره زندگي

پس دستم را بگير

والتماس دستم را بپذير

ممکن کسی که تو را امروز می خواست فردا دیگر تو را نخواهد

آری ای کاش سایه بودم تا همیشه و همه جا همراه و همقدم با تو بودم.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت   توسط کوروش  | 

In the name of God

نمیدونم کی میتونه که برام مثل تو باشه اگه روزی تو نباشی یا ازپیشم بری.. نمیدونم تو میتونی عاشقی دوباره باشی؟ این پرنده دل من . نمیتونه پر بگیره تو رو میخواد در کنارش . بال و پر از سر بگیره آخه حیفه پر نگیره . پشت ابرا رو نبینه حیفه اینجا تک و تنها . تو قفس بی کس بشینه

اما همیشه یادت باشه که خدا با ماست.....

یادمه از یکی ار دوستام ۱ داستانی شنیدم که می گفت:

از همون اول دنیا وقتی داور مسابقه سکه رو بالا انداخت و سوت مسابقه رو زد, نفهیدم چی شد, چه طوری همه چی شروع شد, چرا سکه رو فقط به من نشون داد, چرا فقط من پیش داور وایساده بودم, منم که حواسم نبود, فقط یادم میاد توپ رو داد بغلم و رفت

زمین بزرگی بود, خیلی بزرگ, از اون جائی که وایساده بودم تهش معلوم نبود ,یه عالمه تماشاچی و من اون وسط , سایه مو, خودمو,ماه رو تشخیص دادم که داشتند منو تشویق می کردند
شرکت کننده های زیادی تو زمین بودن, ولی همه رنگ لباسشون با من فرق می کرد! به لباس خودم نگاه کردم, رنگی نداشت, حتی سفید هم نبود... نمی تونستم بگم چه رنگیه... به هر حال سوت زده شده بود و من باید بازی رو شروع می کردم! دویدم... دویدم... از این ور به اون ور...... اولش بد نبود توپ دستم بود... ولی تنها بودم... کسی نبود پاس بدم... ادامه می دادم... می دویدم... زیاد خسته نبوم... می دویدم...که یهو احساس کردم یکی همرنگ لباس من داره کنارم می دوه... به صورتش نگاه کردم لبخند زد, همین که به خودم اومدم که می تونم بهش پاس بدم, یکی تکل کرد رو پام... خوردم زمین... داور هیچ رفلکسی نشون نداد و خطائی اعلام نشد, فکر کنم داشت به نفع می گرفت نمی دونم شایدم اصلاً منو ندید,

دیگه توپی در کار نبود, و من رو زمین افتاده بودم, دور و برمو نگاه کردم , دیدم لباس همرنگِ داره میاد طرفم, دستمو گرفت و من از جام بلند شدم, نگام کرد, لبخند زد و بعد شروع کرد به دویدن, تا اون جائی که می شد نگاش کردم, ولی خیلی زود بین جمعیت محو شد,

من همون جا وایساده بودم , نمی دونستم چیکار کنم, وقت داشت می گذشت, و من تصمیم گرفتم بدوم, شروع کردم به دویدن ولی هیچ کس نبود... هیچ کس نبود تشویقم کنه... ادامه دادم... پام درد می کرد...می دویدم شاید اون لباس همرنگ رو ببینم... ولی اونم دیگه ندیدم... هنوز 45 دقیقه ی اول تموم نشده بود... ولی همه چی به ضرر من بود

همین طوری که بی هدف می دویدم دیدم یه چیزی کنار زمین برق می زنه, رفتم طرفش, سکه ی داور بود, حتماً وقتی داشته می دویده از تو جیبش افتاده, سکه رو برداشتم... رو یه طرفش نوشته شده بود زندگی... اون طرفشو نگاه کردم, خالی بود... سکه فقط یه رو داشت

حالا مطمئن شدم داور از اول به نفع گرفته ...می دونی اون داور کی بود!؟!

اون خدای من بود.......

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت   توسط کوروش  | 

افسوس

اگه باهات نبودم"برات که بودم"

اگه چشات نبودم "نگات که بودم

همه گفته ام تو بودی اگه حرفات نبودم"

اگه پاهات نبودم یه راه که بودم "

اگه گریه نبودم یه اه که بودم"

تو خودت مثله روز افتابی هستی"اگر خورشید نبودم

یه ماه بودم .....افسوس 100 افسوس که.........

هر چي شعر عاشقونست

من براي تو نوشتم

تو جهنم سوختم امّا

مي نوشتم تو بهشتم

تقدیم به تو......

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت   توسط کوروش  | 

اخه چرا خدای من...............

تو 1نفر رو خیلی دوست داری..اون قدر که حاضری به خاطرش به هر کاری دست بزنی....

از دوستات....از وقتت....از همه........بزنی

در همه جا...در هر زمانی...تو به یاده اون هستی........

اما اگه اون....نمیتونه درک کنه که تو اونو چقدر دوست داری ...اون وقت چی میشه..؟

یکی به من بگه...؟

اخه دیگه باید چه کار کنه...که تو بفهمی... که براش به اندازه تموم دنیا.ارزش داری.... یکی نیس بگه:

اخه توکه اینقدر خاطر خواه داری.....چرا عاشق یه دیوونه شدی.......

اما........باید گفت من دیوانه تر اونم......میدونی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اخه بازم میخوام بش بگم.....

خیلی دوست دارم ..دیونه....

امید وارم یه روزی اینو بفهمی.........

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت   توسط کوروش  | 

10تا

 بچه بودم نهایت هر چیزی رو عدد ۱۰ می دونستم.اگه می خواستم به کسی بگم دوست دارم می گفتم ۱۰ تا دوست دارم .

یا اگه بستنی می خواستم ۱۰ تا می خواستم و.....

ولی وقتی که بزرگ شدم هیچ چیز برام نهایت نداشت . نمی دونم که اخر هر چیز چیه و نمی دونم اگه بخوام به یکی بگم دوست دارم چند تا دوسش دارم؟؟؟؟

ولی حالا می خوام بگم به اندازه ی همون ۱۰ تای بچگی دوست دارم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت   توسط کوروش  | 

دلتنگ

 

من به تو عادت کرده ام

عادت عشق نیست

هر گاه تو را ندیده ام

دلتنگ می شوم

دلتنگی عشق نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت   توسط کوروش  |